کاربری جاری : مهمان خوش آمدید
 
خانه :: شعر
موضوعات

اشعار



مدح و ولادت حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : سید هاشم وفایی     نوع شعر : مدح و ولادت     وزن شعر : مفعول مفاعلن مفاعیلن فع     قالب شعر : رباعی    

ای آن که تو را حُـسن خـداداد بـود            مـیــلاد تــو جـلـوه‌گـاه ایـجــاد بــود

ما را به نگـاه لطف خود شادان کن            امـروز که قـلـب فـاطـمـه شـاد بـود


************

امشب که فضا پُر است از بوی حسین            عـطر گل سرخ آید از سوی حسین

ای فـطرس پر سـوخـته احرام ببـند            از بهـر طواف کـعـبـۀ روی حسین

************

ما ریـزه‌خـور خـوان گـل فاطـمه‌ایم            پـروردۀ احـسـان گـل فــاطــمــه‌ایـم

خـاریم ولی به یـمـن میـلاد حـسـین            صد شکر که مهـمان گل فـاطـمه‌ایم

************

از عـشـقِ حـسـیـن تا تـکـلـّم کـردند            قـدسی نـفـسـان بـاز تـبـسـّم کـردنـد

از بـهـر زیـارتِ حـسـیـن بن عـلـی            در خـاکِ قــدوم او تــیـمـمّ کــردنـد

: امتیاز

مدح و ولادت حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : محمد علی بیابانی نوع شعر : مدح و ولادت وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : مربع ترکیب

صدای پـای خـدا می‌رسد به گوش بیا            سبو به دست و غزلخوان و باده نوش بیا
بگـیـر بـیـرق میـخـانه را به دوش بیا            بـه بـزم آمـدن پـیـر مـی فــروش بـیـا


دوباره صحبت هَل مِن مَزید آمده است
خـدای عشق در انسان پدید آمده است

صـدای پـای بـهـار است، عـید می‌آید            بـه قـفــل بـسـتـهٔ دلـهــا کـلـیـد مـی‌آیـد
کسی که دل به هـوایـش تـپـیـد می‌آیـد            خـبـر دهـیـد بـه فـطـرس امـیـد می‌آید

بیا که یأس مـرام خـدا فـروخـته‌هاست
شب رسـیـدن آقـای بال
سوخـته‌هاست

به تـشنه‌ای که به دام سراب افتاده‌ست            بگو که کشتی رحمت به آب افتاده‌ست
فقط نه از سر فطرس عذاب افتاده‌ست            دهـان هرچه گـنـهـکار، آب افتاده‌ست

پیاله‌ها همه از این شراب پُر شده است
به هر کسی که نظر کرده است حُر شده است

حـسـین آمـده تا خـلـق، رستگار شوند            به یمن گریه به او فصل‌ها بهار شوند
حـسـیـن آمـده تا
قـلـب‌ها شکـار شـوند            به محض بردن این نام، بیقـرار شوند

حـسـیـن آمـده بـا یـک نـگـاه دل ببـرد
وگرنه کـیست از
این روسیاه دل ببرد

ز عـرش گـفـت خـداونـد قــادر مـنّـان            خـموش باش جـهـنم! که سـوم شعـبان
بجـای آتـش تو کرده رحـمـتم طـغـیان            حـسـین مـانـَد و بس کُلُّ مَن
عَلیها فان

بگـو رسـول به این خلق تا ابد گـمراه
کـه مَـن اَحـبَّ حـسـیـنـاً فَـقَـد اَحـبَّ
الله

اگر چه شیر ز انگشت وحی می‌نوشد            و جـبرئیل به جـسـمش لباس می‌پوشد
شـهـنـشه است ولی با
غـلام می‌جوشد            مــرا بـخـاطـر روی سـیـاه نـفــروشـد

کسی که رو به روی بنده‌اش گذاشته است
هوای نوکر خود را همیشه داشته است

خـدا کـنـد که مـرا عـاقـبت بـخـیر کـند            فـدایـی وهـب و مـسـلـم و بُـریـر کـنـد
مرا نـگـاه، چـو راهـب میان دیـر کند            به خـیـمه‌اش بکـشانـد مرا، زهـیر کند

چنان حبیب در این خانه موسپید شوم
شـبـیه جـون در آغـوش او
شهید شوم

اگر نـبـود حـسـیـنـیـه مـا کـجـا بـودیـم            چنان کبوتر صد بام و صد هوا بودیم
هـزار شـکـر
که با او از ابـتـدا بـودیم            شب ولادتـش ای کـاش کـربـلا بـودیم

نشد کـنار تو باشیم، از بد اقـبـالی‌ست
دم ضریح تو صد حیف جایمان خالی‌ست

دم ضـریح تو اما دلی پـریـشـان است            به روی سینه زند مادری که گریان است
هنوز هم پسرم روی خاک، عریان است            به دشت ماریه از جور و کین عطشان است

چه کـربلاست که آدم به هـوش می‌آید
هـنـوز
نـالـهٔ زیـنـب به گـوش مـی‌آیـد

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر به دلیل اشتباه موضوع تغییر داده شد؛ به اشتباه گفته میشود کربلا بین دو رود بزرگ دجله و فرات است که کاملاً اشتباه است؛ زیرا هم دجله و هم فرات هر دو در شرق کربلا قرار دارند که ابتدا فرات و سپس دجله قرار دارد آن هم با فاصلۀ بسیار زیاد.( به نقشه های عراق مراجعه بفرمائید)  ضمنا کربلا در امتداد فرات بوده و هست نه در کنار آن!!!. در واقع در ۳۵ كیلومتری شمال شرقی شهر كربلا شهر مسیب قرار دارد كه رودخانه فرات از آن رد می‌شود و مرقد مطهر طفلان مسلم در آن قرار دارد و شاخه‌ای از فرات که به نام نهر حسینیه ( علقمه ) موسوم گردیده، در این منطقه از فرات جدا شده و از داخل شهر کربلا می‌گذرد و می‌دانیم که شهر در اطراف حرمین که ۵۰۰ متر با هم فاصله دارند، ساخته و آباد شده است.

هنوز هم پسرم روی خاک، عریان است            هنوز بین دو تا نهر آب عطشان است

مدح و ولادت حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : حسن کردی نوع شعر : مدح و ولادت وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن قالب شعر : مربع ترکیب

ای عـشـق آمـدی و تـسـلای مـا شـدی            روح و روان و راحت جان‌های ما شدی
پـایـان تـرسِ روزِ مــبــادای مـا شـدی            از عــرش نـور آمـدی آقـای مـا شـدی


حـبل الـمتـین اهل ولایت، خوش آمدی
سر سلسله
، به خط شفاعت خوش آمدی

قـلب بهـشت با تو تـپـیـدن گرفته است            فطرس دوباره بال پـریدن گرفته است
جـبریل
وحی نـوبت دیدن گـرفته است            در شهر، شور عشق وزیدن گرفته است
از روشنای نام تو جـنّت سـراج داشت
دنیا فقط
به چون تو کسی احتیاج داشت

تـازه شـده هـوای بـهـشـت و تـرنّـمـش            افــتــاده اسـت آتـش دوزخ تـلاطـمـش
زیباست روی
صورت زهـرا تبـسمش            حالا کـسا شناخـته خـورشـید پـنجـمش
بر طاق عـرش نام تو در اهـتـزاز
شد
پـروندۀ شـفاعـت از این لحظه باز
شد

عاشق‌تر است آنکه به تو مبتلاتر است            چشمش به هرچه غیر تو بی‌اعتناتر است
هر کـفـتـری به گـنبد تو باوفـا تر است            در آسـمـان کـربـبـلایت رهـا تـر اسـت
جنّت زمـیـنی است به
پـاسِ ضریح تو
من زنـده می‌شوم به تـماسِ ضریح تو

ای تـربـتت شـراب‌تـریـن بـاده از ازل            کـار دلـم بـه دسـت تـو افـتـاده از ازل
حـتی خـدا به نـور تـو دل داده از ازل            مـا بــوده‌ایـم کـرب و
بـلا زاده از ازل
دردی دوا نکـرده کـسی غـیر تو ز
ما
مـا را دوبـاره پَــر
بـده در راه کـربـلا

بگذر ز کـوچه‌های دلم جان من فـدات            تا گـل دهـد کـویـر تـنـم زیـر ردِّ پـات
اردیبهـشت می‌وزد از
پشت پـلک‌هات            با من چه کرده‌ای تو به دوری ز کربلات
این لطف توست مثل منی از تو دم زده
این شعر
را نگـاه تو بی‌شک رقـم زده

چشمم ز هر کسی به ضریحت دخیل‌تر            نـام تو هـست از همه عـالـم جـمـیـل‌تر
بـاران بـزن به آتـش نـفـسم، خـلـیـل‌تر            دلـتـنـگ کـربـلام، ز اشـکـم دلـیـل‌تر؟

خوشبخت آنکه پلک دلش خیس روضه‌هاست
چشمان او تجسم تـندیس روضه‌هاست

نـشنـیـده است جز تو کسی التـماس ما            وقـف تو بـوده اسـت تـمـام حـواس مـا
از
تـو جـدا شدن شده تـنـهـا هـراس ما            بـوی حـسـین می‌دهـد عـطـر لـباس ما
نوکر شدم که رو نزنم من به هر کسی
غیر از
تو من نگفته‌ام ارباب بر کسی

گهواره‌ات که منـبر پـیدای روضه شد            لب‌های تـشنه‌ات که الفبای روضه شد
مـیـلاد تـو تــولـد زیـبـای روضـه شـد           
چشمان خیس فاطمه امضای روضه شد
ای دانه دانـه اشک غـمت بی‌بـدل‌ترین
حی عـلی
العـزای تو خیـرالعـمـل‌ترین

ای که ذبـیـح کـربـبـلایـی حـسین جان            جـسمِ مُـرَمَّـلٌ الـبِـدمـایـی حـسـین جـان
زخمی سنگ و چوب و عصایی حسین جان            زیـبای سـر جـدا ز قـفـایی حسین جان
ای کـشتـۀ فـتاده به
هـامـون عـزیز دل
ای صید دست و پا زده در خون عزیز دل

: امتیاز

مدح و ولادت حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : حامد آقایی نوع شعر : مدح و ولادت وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع قالب شعر : غزل

در وقت شادی، لحـظهٔ غم گریه کردم            با تو به شـعـبـان و محـرم گریه کردم

تو کـشـتهٔ اشکی و من هم مردهٔ اشک            عمری بگریم برغمت، کم گریه کردم


دستِ مرا این اشک‌ها بی‌ شک گـرفته            آدم شـدم بـا آه و بـا دم گــریــه کــردم

در چـشـم‌هـایـم بــادهٔ چــل سـالـه دارم            مـردم اگر دیـدنـد مـسـتم! گـریه کـردم

ابـرم که بـارانـم به هـر جـایـی نـبـارد            شادم فـقـط در زیر پـرچـم گریه کردم

وقـتی شـنـیدم حـرمـلـه خـنـدیـد بـر تو            بـا واژه شـرمـنـدگی هـم گـریـه کـردم

: امتیاز

مدح و ولادت حضرت سیدالشهدا علیه‌السلام

شاعر : سیدمهدی حسینی رکن‌آبادی نوع شعر : مدح و ولادت وزن شعر : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن قالب شعر : غزل

که بود این موج، این طوفان، که خواب از چشم دریا برد؟          و شب را از سراشیب سکون تا اوج فردا برد

کدامین آفتاب از کهکشان خود فرود آمد         که این‌گونه زمین را تا عمیق آسمان‌ها برد


صدای پای رودی بود و در قعر زمان پیچید         و بهت تشنگی را از عطشناک دل ما برد

کسی آمد کسی آن‌سان که دیروزِ توهّم را         به سمت مشرق آبی‌ترین فردای زیبا برد

کسی که در نگاهش شعلۀ آئینه می‌روئید         و تا آن سوی حیرت، تا خدا، تا عشق، ما را برد

به خاک افکند ذلت را شرف را از زمین برداشت         و او را تا بلـندای شـکـوه نیـزه بالا برد

دوباره شادی‌ام آشفت با اندوه شیرینـش         مرا تا بی‌کـران آرزو تا مرز رؤیـا بُرد

بگو با من، بگو ای عشق اگرچه خوب می‌دانم         که بود این موج، این طوفان، که خواب از چشم دریا برد؟

: امتیاز

ذکر مصائب خروج سیدالشهدا علیه السلام از مدینه

شاعر : سید عباس صدرالدینی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن قالب شعر : غزل

چقدر این کاروان با رفتنش شور و نوا دارد            به مکه می‌رود اما خـیـال کـربـلا دارد

مبارک نیست بر پای مسافر اشک افشاندن            ولی اینجا چه سیلابی ز اشک دیدها دارد


امیر قـافـلـه وقت وداع قـبـر پـیـغـمـبـر            چه می‌گوید که آتش بر دل خیرالنسا دارد

نبوده تا کنون اینگونه غم در شهر پیغمبر            اگر چه خاطراتی تلخ ز داغ مصطفا دارد

اگرچه‌ در سرای وحی دیده کوه آتش را            اگرچه دیده در جامش حسن زهرجفا دارد

گرفته غم فضای شهر را از شرق تا مغرب            مگر دردانۀ حیدر به سر عزم کجا دارد؟

چه می‌گوید مگر اُمُّ البنین در گوش عباسش؟            سخن پنهان ولی در دیده اشکی بر ملا دارد

رباب با خود مبر گهوارۀ چوبین اصغر را            که‌‌ چندی بعد طفلت بر سریر عرش جا دارد

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر به دلیل مستند نبودن و مغایرت با روایات معتبر حذف شد زیرا همانگونه که علامه مجلسی در جلاء العیون ص ۵۷۴ مرحوم خراسانی در منتخب التواریخ ص ۲۳۱ و شیخ عباس قمی ( بطور ضمنی) در نفس المهموم ص ۲۷۵ تصریح کرده اند حضرت لیلا قبل از کربلا فوت کرده بودِ جهت کسب اطلاعات بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه کرده و یا در همین جا کلیک کنید.

علی اکبر خرامان می‌رود بر اسب بنشیند            دل لیلا ز حسرت شعله‌های بی‌صدا دارد

ذکر مصائب خروج سیدالشهدا علیه السلام از مدینه

شاعر : سید روح الله مؤید نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن قالب شعر : مسمط

میل دل کندن از این دار فنا دارد حسین            شـوق دیـدار خـدای کـبـریا دارد حسین

با عزیزان صحبت خوف و رجا دارد حسین            شیـعـیان دیگر هوای نـینوا دارد حسین


روی دل با کاروان کـربـلا دارد حسین

راه افــتـاد از مـدیــنـه کـاروان آفـتــاب            حیدریون در رکاب و فاطمیون در حجاب

زینب و لیلا و فـضه، اُمّ کـلثوم و رباب            بس‌که محمل‌ها رود منزل به منزل با شتاب

کس نمی‌داند عروسی یا عزا دارد حسین

آبروی آسمان‌ها بر روی مرکب نشست            با نگاهی با وداعی رشتۀ دل‌ها گسست

در حرم عهد شهادت با خدای خویش بست            از حریم کعبۀ جدش به اشکی شست دست

مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین

راهی دشت بلا شد با دلی از غم دو نیم            کعبه هم می‌خواست باشد همرهش، مثل نسیم

می‌رود تا کـربـلا راه صراط المستـقـیم            می‌برد در کربلا هفـتاد و دو ذبح عظیم

بیش از اینها حرمت کوی منا دارد حسین

با دلی خون می‌رود از مروه تا کوی صفا            می‌کـند پـیک اجل هـمـراهی او از قـفـا

مکه و کـوفـه رهـایش کرد در دام جـفا            دشـمـنـانش بی‌امان و دوسـتانش بی‌وفـا

با کدامین سر کند مشکل دوتا دارد حسین

خون خود را رهنمای دین و امت می‌کند            خلق را دعوت به ایثار و شهادت می‌کند

گرچه دشمن بد کند او باز رأفت می‌کند            آب خود با دشمنان تشنه قـسمت می‌کند

عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین

مانده فرزند علی در بین قومی کینه‌توز            دشنه بر کف رو به مقتل کرد شمر تیره روز

شاه عالم، کنج مقتل با دعایی سینه‌سوز            دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز

با دم خـنـجـر نگـاهـی آشنا دارد حسین

گـوشـۀ گــودال مـی‌آیـد صـدای ویــلـتـا            خواهری در رفت و آمد هست سمت خیمه‌ها

زیر پـای شـمـر می‌لـرزد زمین کـربلا            شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا

جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین

: امتیاز

عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم

شاعر : سید هاشم وفایی نوع شعر : مدح وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع قالب شعر : ترکیب بند

امشب دلم لبریز شور و بی‌قراری‌ست            سرشار از عطر دل‌انگیز بهاری‌ست

صحـن دل من از فـروغ نـور امـیـد            همچون رواق صحن‌ها آئینه کاری‌ست


در موسم و فصل گـل‌افـشانی بعـثت            یک چشمه اشک از آبشار دیده جاری‌ست

در گلشن هستی شکوه دوست پیداست            در هر طرف گل‌نغمۀ گرم قناری‌ست

در بزم پُرشور و نشاط مبعث ای دل            گفتم به طبع خود شب خدمت‌گزاری‌ست

با موجی از شور و امـید و شادمانی            گفتا مرا از لطف حق امیدواری‌ست

بگـذار اشک از دیـدگان خود فـشانم

تا نـام سـرسـبـز مـحـمـد را بـخـوانم

آن شـب حـرا آئـیـنـۀ نــور خـدا بـود            آواز ذرات جــهــان یــا ربّــنــا بـود

در خلـوت اسرار و پشت پردۀ غیب            تنها محـمد بود و جـبریل و خدا بود

بشنـید «اقـراءبـاسم ربک» یا محمد            مـبـهـوت در آواز گـرم آشــنــا بــود

آمد به گوشش تا صدای «قُمْ فَأَنْذِرْ»            سرتا به پـا غـرق فـروغ کـبـریا بود

وقتی نـبی سجـادۀ گـل پـهـن می‌کرد            سرشار از عـطر مناجات و دعا بود

انـوار یکـتایی به رویش موج می‌زد            دیــدار رویـش آرزوی انــبــیـا بــود

اهل یـقـیـن با یـاد او احـرام بـسـتـنـد            آری مـحـمـد کـعـبـۀ اهـل وفــا بــود

جـبـریل در بـین زمـین و آسـمـان‌ها            با این سروش جانفـزا غـرق نوا بود

در چشم خود او چشمۀ خورشید دارد

بر روی دسـتـش پـرچـم توحید دارد

بعثت همان گلبانگ سبز آسمانی‌ست            بعثت همان خورشید گرم و مهربانی‌ست

بعثت غروب نور شمع ظلمت و غم            بعـثـت طـلـوع آفـتـاب زنـدگـانی‌ست

بـعـثت شـکـوفـایی نـخـل اسـتـقـامت            بعثت به باغ دین شروع باغبانی‌ست

بعـثت ستـیغ نـور شد در شام ظلمت            بعثت شکوه لحظه‌های ارغوانی‌ست

بعـثـت رسـالـت بود بر دوش پیـمبر            آن رأیت سبـز همیـشه جـاودانی‌ست

بعثت همان ابر پُـر از باران رحمت            بعثت همان خوان بزرگ میهمانی‌ست

بعثت بشارت داشت بر خلق دو عالم            بعثت همان پیک امید و شادمانی‌ست

بعـثت برای محرمان خلـوت دوست            یک پرتوی از راز و اسرار نهانی‌ست

بـعـثـت شکـوه و ارمغان ایزدی بود

آئـیـنـه‌ای زیـبـا ز نـور احـمـدی بود

آمـد نـبـی تـا بـرهـمـه امـیـد بـخـشـد            بر سرد مهری زمان خورشید بخشد

آمـد نـبـی بـا پـرچـم یـکـتـا پـرسـتـی            بر کـائـنـات انـگـیـزه و امـیـد بخـشد

آمـد نــبــی تـا بـر بـلـنــدای زمــانـه            با دست مهـرش پـرچم توحـید بخشد

آمد نبی تا با یـقـین و عشق و ایـمان            دل را رهائی از غـم و تـردید بخشد

آمـد نـبـی تا بـر عـزا شـادی بـپـوشد            با بعثت خود عـاشـقان را عید بخشد

آمـد نـبـی تا بـا نـدای حـق پـرسـتـی            از بت‌پـرستی خـلق را تجـرید بخشد

آمـد نـبـی سـوی تـهـی‌دسـتان خـسته            تا آنچه از گـلـزار یـزدان چید بخشد

آمد نـبـی با مـذهـب اسـلام و توحـید            تا مـردمـان را مـرجـع تـقـلـید بخشد

سـوی خــلایـق بـا پــیــام نــور آمـد

بـا آیـه‌هـای روشـن و پُـر نــور آمـد

او خطبه‌های عشق را ایراد می‌کرد            دل‌های غـم آلـودگان را شاد می‌کرد

او جوهـر انـدیـشـه‌ها را اوج می‌داد            چون آیـه‌هـای نـور را ایراد می‌کرد

ویـرانـی آوارهای ظـلـم و کــیـن را            با دسـت‌های عـاطـفـت آبـاد می‌کـرد

از دخـتـران زنده در گـور جـهـالـت            با نـغـمـه‌های مهـربـانی یاد می‌کـرد

پیـوسته از یکـتاپـرستی گفت و آنگه            بر بت‌پـرستان جهان فـریـاد می‌کرد

وقتی که بت‌ها را برون می‌ریخت گویی            او کـعـبه را بار دگـر بنـیـاد می‌کرد

او هر گرفـتار سـتم را ای «وفایی»            بـا شــور آزادی خـود آزاد مـی‌کـرد

گرچه ز دست بت‌پـرسـتان دید آزار            با خُـلق نیکو خلق را ارشاد می‌کرد

تا بیـن مـردم از نبـوت از ولی گفت

اول رسـول الله را مـولا عـلی گـفت

: امتیاز

مدح و منقبت پیغمبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم

شاعر : مهرشاد واحدی نوع شعر : مدح وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن قالب شعر : غزل

شـأن دعـا بـه واسـطـۀ ربـنـای اوست            معراج، چشمه‌ای‌ست که رودش حرای اوست

عــالـم دخـیـل بـنـد عـبـای یـمـانـی‌اش            وقتی حسینِ فاطمه تحت كَساى اوست


خـاك قـدوم عـرشى او تـوتـيـاى چـشم            شرط عروج، سُرمه گرفتن ز پاى اوست

جان نبى علی‌ست، از اين رو كه مرتضى            شـرح زلال اَنْـفـُـسَـنـاى دعـاى اوست

نــور اذان ز اشـهـد نـام مـحـمـد اسـت            شور اذان ز اشهدِ بر مرتضاى اوست

مـا از الَـسـت تــابـع ايـن خـانــواده‌ايـم            عهدى كه بسته‌ايم ز لطف و عطاى اوست

شـق الـقـمـر تـجـلّى پـيـغـمـبـرانـه بـود            اين گوشه‌اى ز معجزۀ دست‌هاى اوست

جنت همان نگـاه محـمد به قلب ماست            او باب رحمت است كه عالم گداى اوست

: امتیاز

عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم

شاعر : علی اکبر لطیفیان نوع شعر : مدح وزن شعر : مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن قالب شعر : ترکیب بند

عـشقـت مرا اسـیـر بیابان نوشته است            مجنون‌ترین صحابی دوران نوشته است

این هم ز مشکلات و مکافات عاشقی است            دست مرا بـرای گـریـبـان نوشته است


مـانـنـد تـو امـیـر فـقـط یک نـفـر ولـی            مانـنـد من اسـیـر فـراوان نـوشته است

شـکـر خـدا کـه نـام مـرا اعــتـبـار تـو            سلمان نوشته است، مسلمان نوشته است

نـام تو را به آب طـلا دسـتِ کـردگـار            بالای تخت و تاج سلیـمان نوشته است

امـشـب قــلـم زدنــد پــریـشــانـی مــرا

بــا تــو رقــم زدنــد مـســلـمـانـی مـرا

مـکـه گـرفـتـه بـوی خـدا از دعـای تو            پـیـچـیده در زمـانِ همـیـشه صـدای تو

پـائـیـن بـیـا ز کـوه دخـیـلـی بـیـاورنـد            دسـت تـوسـل هـمـگـان بـر عـبـای تـو

امشب فـرشـتـه‌هـا همه پـرواز می‌کنند            اطـراف آسـتــانــۀ غـــار حـــرای تــو

از این بـه بـعـد چـشـم تـمـام قـنـوت‌هـا            ایـمــان مـی‌آورنـد بـه یـا ربّــنــای تـو

از این به بعد شمس و قمر روی دست تو            از این به بعد مُلک و مکان زیر پای تو

پـرواز بـا دو بـال مـیـسـر شـود، بـلـی            قـرآن برای تـوست، عـلی هم برای تو

احمد شدی، کتاب شدی، مصطفی شدی

حـالا تــمــام دار و نــدار خــدا شــدی

آئــیــنــۀ تــمــام نـــمــای خـــدا شــدی

امشب که تـاج نـور نـشانـدند بر سرت            خـالی‌ست ای نـبـیِّ خـدا جـای مادرت

آن بانویی که زحـمـت بـسیار می‌کشید            تا این که این زمانه بـبـیـنـد پـیـمـبـرت

غیر از کـلام حق سخـنی بر لبت نبود            هر ظهر جمعه وقـف علی بود منبرت

هر جا که پا نهادی و هر جا که سر زدی            دیـدی عـلـی امـیـر نـجـف را برابـرت

فکر برادری؟! چه کسی بهتر از علی            از ایـن به بـعـد شـاه ولایـت بــرادرت

از این به بعد شیـر خـدا آفـتـاب توست

مـهـر عـلـی تـمـامی دین کـتاب توست

شصت و سه سال زندگی‌ات مهربان گذشت            با کیسه‌های وصله‌ایِ آب و نان گذشت

شصت و سه سال زندگی‌ات بین کوچه‌ها            در بـنـدۀ خـدا شـدن ایـن و آن گـذشـت

گـاهی مـیـان دورتـریـن خـانـۀ زمـیـن            گاهی مـیـان دورتـرین آسـمـان گذشت

وقت نزول، حضرت خاکی‌نشین شدی            وقت صعود، ردّ تو از بی‌کران گذشت

آن روزها که شـعـب ابی‌طـالـبی شدی            ایـام درد بـود ولی هـمـچـنـان گـذشـت

ای آن که زنـدگی تو خـرج نجـات شد            ای آن که زندگی تو با مردمان گذشت

برگـرد رنـج و درد بـشـر را نگـاه کن

این زنـدگـیِ سـرد بـشـر را نـگـاه کـن

یک عده‌ای به عشق تو دور از وطن شدند            یک عـده‌ای نـدیـده اویـس قـرن شـدنـد

از خــانــواده‌ام هــمــه عــبــدالله شـمـا            از خـانـواده‌ات هـمـه آقـای مـن شـدنـد

یک عده زینب و علی و فـاطـمه شدند            یک عده‌ای حـسین شدند و حسن شدند

بعـد تو دخـتـر تو و زیـنـب کـنـار هـم            مـشـغـول کـار بـافـتـن پـیـرهـن شـدنـد

یک عـده بـچـه‌های تو پاره جگـر ولی            یک عـده بـچـه‌های تو پـاره بـدن شدند

این کـشـتـه‌ها تمام جگـر گـوشۀ تـوأند            یا ایهـا الـرسـول! بـبـین بی‌کـفـن شـدند

«یا مصطفـاه» این تن پـامـال را ببین

این کـشـتـۀ فـتـاده بـه گـودال را بـبـین

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر سروده اصلی شاعر محترم است اما با توجه به وجود ایراد یا ضعف محتوایی و معنایی در مصرع دوم بیت؛ پیشنهاد می‌کنیم به منظور رفع ایراد موجود و همچنین انتقال بهتر معنای شعر بیت اصلاح شده که در متن شعر آمده را جایگزین بیت زیر کنید

احمد شدی، کتاب شدی، مصطفی شدی            حـالا تــمــام دار و نــدار خــدا شــدی

عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم

شاعر : سیدهاشم وفایی نوع شعر : مدح وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : ترجیع بند

دوباره در نفس خاک، جانِ تازه رسید            به روح عـالم هستی، روان تازه رسید

قـیـامـتی شده بـرپـا ز صُور اسـرافـیل            به خـفـتگان زمین باز جان تازه رسید


زمان جهـل بـشر گـوئیا سر آمده است            برای دانش و بینـش، زمان تازه رسید

مـعـلـّم بـشـریـت خــدا فــرسـتـاده‌سـت            دوبـاره بهـر بـشـر امتحـان تازه رسید

فضای گـلـشن هـستی اگر بـهـاری شد            به بوستان جهـان، بـاغـبان تـازه رسید

جهـان ز بـعـثـت او نـور ایـزدی دارد

شـمـیـم نـاب ز عـطـر مـحـمـّـدی دارد

چه رسـخـیز بـزرگی دوبـاره بر پا شد            قـیـامـتـی به زمـین و به آسـمان‌هـا شد

میان اهل زمـین ولـولـه ز شـوق افـتاد            میان اهل سـمـاوات شور و غـوغا شد

پُلی به وسعت توحید بسته شد تا عرش            به روی اهـل زمین، راه آسمان وا شد

صدای خـواندن قـرآن بلند شد، آن گاه            زمین به وسـعـت بـاغ بهـشت زیبا شد

ردای سبـز رسـالـت به دوش او افکند            امـین وحـی بـه غـار حـرا، در آوا شد

جهـان ز بـعـثـت او نـور ایـزدی دارد

شـمـیـم نـاب ز عـطـر مـحـمـّـدی دارد

بـهـار رویـش گـل‌هـای ناب آمده است            شـمـیـم نـاب گـل انـقــلاب آمـده اسـت

ز غـار سبـز حـرا، جـبرئیل زد فـریاد            سـپـیـده سـرزده و آفـتــاب آمـده اسـت

برای رُشـد کـمـال و سـعـادت بـشـری            کـلام وحـی رسـیـده، کـتاب آمده است

به پاس عزّت و قـدر و مقـام زن با او            ز دوست آیۀ نـور و حجاب آمده است

صدا زدند که این عطر ناب و نور از چیست؟            ز جنّ و انس و ملائک جواب آمده است:

جهـان ز بـعـثـت او نـور ایـزدی دارد

شـمـیـم نـاب ز عـطـر مـحـمـّـدی دارد

رسید تا به زمـین جـلـوه و صفا بخشد            به زخم و درد بشر مرهم و دوا بخشد

رسـیـد تـا که بت آدمی شـکـسـته شود            به خلق جلوه‌ای از رحـمت خـدا بخشد

برای عدل و مساوات شد نبی مبعـوث            که بنـدگـان خـدا را شـرف، بها بخـشد

بـشـیرِ نـور خـبر می‌دهد ز خـتم رُسل            بـشـارتـی بـه تـمـامـی انـبــیـا بـخــشـد

پیـمـبـران اوالـعـزم یک صـدا گـفـتـنـد            اگـر به خـلـق خـداوند، رو نـمـا بخشد

جهـان ز بـعـثـت او نـور ایـزدی دارد

شـمـیـم نـاب ز عـطـر مـحـمـّـدی دارد

مسیـر سـبـز غـدیـر از حـرا هویدا شد            هـمـین مـسـیـر، طـریق ولایت مـا شد

رسـول آیــنـه‌هـا بـا عــلـی بـرادر بـود            بـــرادر نـــبــی آئـــیــنــۀ تـــولّا شـــد

قـسـم به نـص « یَـدالله فَـوقَ ایـدیـهِـم»            عـلـی به راه نـبـی دست حـق‌تعـالا شد

هـزار بار اگـر بـسـتـه شد ره تـوحـیـد            به ذوالفـقـار عـلی، راه معـرفت وا شد

به ذکر یاعلی و یاعلی «وفایی» گفت            دراین خجسته شبی که جهان در آوا شد

جهـان ز بـعـثـت او نـور ایـزدی دارد

شـمـیـم نـاب ز عـطـر مـحـمـّـدی دارد

: امتیاز

مدح و مناجات با پیغمبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم

شاعر : سید میلاد حسنی نوع شعر : مدح و مناجات با ائمه وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : غزل

سـلام ما به تو ای شـخـص اوّل عـالـم            درود مــا بـه تـو ای ســیــّد بــنــی آدم

چه احتیاج به اعجاز دیگری! که تویی            خـلـیـلْ آیت و مـوسی‌ْ ید و مـسـیحا دم


نگین تو علی و نقـش نام او زهـراست            به دست حق، تویی از بین انـبـیا خـاتم

تو آمـدی و شدند آسـمـانـیـان مـسـرور            تـو آمـدی و گـرفـتـنـد سـاحـران مـاتـم

اگر طبیب تویی، خوش به حال بیماران            که می‌بری ز دل امروز، درد و فردا غم

تو مـهـربـان پـدر اُمّـتـی و مـا فـرزنـد            که خورده است گره سرنوشت ما با هم

: امتیاز

عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم

شاعر : سیدمحمدجواد شرافت نوع شعر : مدح وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن قالب شعر : غزل

همین بس است به مدحش محمد است محمد            حمید و حامد و محمود و احمد است محمد

قسم به شوق اویس و قسم به بهت بحیرا            که آفـتـاب کـمـالات بی‌حـد است محمد


چه کوچه‌ها که نشستند در مسیر عبورش            به نور و عطر و تبسّم زبانزد است محمد

ستارۀ شب مکـه، طلـوع صبـح مـدیـنه            به یُمن آینه خورشید مشهد است محمد

اگر چه بین رسولان سرآمد است سرآمد            به رسم حُسن ختام آخر آمده‌ست محمد

و باز می‌رسد از جانب حجاز سواری            که هر که دید بگوید محمد است محمد

: امتیاز

مدح و منقبت پیغمبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم

شاعر : سعید تاج‌محمدی نوع شعر : مدح وزن شعر : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن قالب شعر : غزل

فکر کردند که خورشید مکدر شده است            کوثری دیده و گـفـتند که ابـتر شده است

بولهب‌های زمان دست به دست زر و زور            جهل این قوم ببـین چند برابر شده است


خواستند اُمّت تو دشمن هم گردد و حال            اُمّت از برکـت نـام تو بـرادر شده است

مکر کـردند که نامت مگـر از یـاد رود            عـالم از نام تو امروز معطـر شده است‌

یک نظـر غـمـزۀ چـشمان محـمـد تـابـید            دل اهل دو جهان جمله مُسَخّر شده است

تو نبودی به دو عالم خبر از عشق نبود            عشق از برکت لبخند تو باور شده است

آب اگـر یـاد تـو افــتـاد گـلابـش کـردنـد            سنگ اگر نام تو آورده به لب زر شده است

ذرّه بر دامنت افتاد و به خـورشید رسید            خاک، بر پات زده بوسه و گوهر شده است

خواند نام تو به گوشم پدرم روز نخست            کـه دلـم خـانـۀ اولاد پـیـمـبـر شـده است

خوش به حال من و این شعر که نامت بردیم            حالِ هر کس که برد نام تو بهتر شده است

: امتیاز

عید مبعث و مدح پیغمبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم

شاعر : ایمان کریمی نوع شعر : مدح و مناجات با ائمه وزن شعر : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن قالب شعر : غزل

دل ربودن از تمام خلق عالم کار توست            ای طیب دردمندان! عالمی بیمار توست

از همان اول که پا در عرصۀ دنیا زدی            حامل وحی خدا همراه و خدمتکار توست


بی‌گمان قبل از چهل سال عالمی مست تو شد            تا قیامت خـمرۀ انگورها سرشار توست

قلب می‌گیری، به جایش حب زهرا می‌دهی            عشق با ارزش‌ترین کالای در بازار توست

آیـنه تکـثـیـر کـردی تا خـدا را بـشـنـویم            سیزده آئینه حق، تکرار در تکرار توست

در اُحُـد ثـابت شد آنکه در میان معـرکه            در نرفت و ماند و زخمی شد به واقع یار توست

یاعـلـی و یـا عـلـی و یا عـلـی و یـا عـلـی            اسم اعـظم در میان غـالب اذکار توست

: امتیاز

مدح و شهادت امام موسی کاظم علیه‌السلام

شاعر : محمد میرزایی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن قالب شعر : غزل

درون سینۀ من سرزمینی رو به ویرانی‌ست            دلی دارم که «فِی قَعرِ السُّجُون» عمری‌ست زندانی‌ست

نه خورشیدی نه ماهی؛ روز و شب در چشم من یکسان            جهان زندان، اتاق کوچکم همواره ظلمانی‌ست


نمی‌دانم چرا جامانده‌ام از آسمان، شاید،            به دست و پای من زنجیرهایی هست و پیدا نیست

ولی امشب خدا را شکر حال دیگری دارم            چه فرقی می‌کند شعرم عراقی یا خراسانی‌ست؟

خراسان، آستانه، قم... دلم پر می‌کشد امشب            که پای سفرۀ موسی‌بن جعفر وقت مهمانی‌ست

دمادم ذکر یا باب الحوائج روی لب‌هایم            که حال امشب من حال دنیا نیست، عرفانی‌ست

دو چشم بردبارش معنی «وَ الکاظِمینَ الغَیظ»            نگـاه مهـربان او از آیـات مسلـمانی‌ست

که حتی آن زن آوازه‌خوان را هم هدایت کرد            که حتی از غمش چشم نگهبان نیز بارانی‌ست

به حالش اشک می‌ریزد مسلمان، نامسلمان هم            برایش روضه می‌خواند در و دیوار زندان هم

: امتیاز

مدح و شهادت امام موسی کاظم علیه‌السلام

شاعر : جعفر عباسی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن قالب شعر : غزل

بپرس از آسمان ما کمی احوال باران را            نگـاه تو دگرگون می‌کـند حال بیابان را

بیـا آرام کن دریـای درهـم برهـم دل را            فرو بنشان در امواج دعایت خشم طوفان را


بیا از کوچه‌های شهر بگذر تا که بگذارد            نگاهت، پیش روی بُشر، ردِّ پای ایمان را

خجالت می‌کشد زنجـیر افتاده به پای تو            که چشمان تو گریان می‌کند هر جسم بی‌جان را

پُر از وَالصّالحینی تو پُر از وَالکاظِمینَ الغَیظ            تمنا می‌کنم از چشم تو تـفـسیر قـرآن را

نمازت جنگ سختی بود رو در روی دشمن‌ها            نمازی که در آورده‌ست حتی اشک شیطان را

بمیرم زنده کردی عاشقی را در قفس آقا            که عاشق کرده‌ای حتی نگهبانان زندان را

گرفـتی بین آغـوشت تمام شهرهایش را            گرفته بوی گل‌های تو سر تا پای ایران را

: امتیاز

مدح و شهادت امام موسی کاظم علیه‌السلام

شاعر : امیر قندهاری نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع قالب شعر : غزل مثنوی

امشب به شوق جان جـانان می‌نویسم            یعـنی به جای درد، درمـان می‌نویسم

یابن الشموس الطالعه، شمس الضحایی            خورشید را نزد تو حـیران می‌نویسم


‏نامـت که می‌آیـد وسـط من در ادامـه            بر دفـتـرم پـسوند "سلطان" می‌نویسم

شرط و شـروط بـنـدگـی باشد ولایت            با مهـر تو خود را مسلمان می‌نویسم

‏تا حـق مـطـلـب را به جا آورده باشم            مـدح تـو را از روی قـرآن می‌نویسم

بعد از "یرید الله" تـطهـیر و طهارت            “لاتـنـفـذون الا بـسـلـطـان” می‌نویسم

‏شـاه جـهـانـی و هـمـیـشـه اشـتـبـاهی            اسـم تـو را شـاه خـراسـان می‌نـویسم

هر دفـعـه بی‌نـوبت جـوابم را گـرفتم            حاجات مشکل را چه آسان می‌نویسم

‏یک عـمـر پـای سفـرۀ تو قـد کشیدیم            اصـلا تو را رزاق ایـران می‌نـویـسم

اذن شهادت بر "هریری" را تو دادی            پس بی‌ریـا مـثـل شـهـیـدان می‌نویسم

‏در صحن‌کهنه، جان نو می‌گیرد این دل            حـقـا شـمـا را جـان جـانـان می‌نویسم

با اینـکـه می‌دانم می‌آیـی وقت مرگـم            اما دوبـاره دیـده گـریـان می‌نـویـسـم:

‏آقا! به جـان مـادرت چـشـم انـتـظارم            وصل تو را شیرین‌تر از جان می‌نویسم

مـن آمـدم تـا کــاظـمـیـنـم را بـگـیـرم            پس "کاظمین" بعد "خراسان" می‌نویسم

‏تا اینـکـه قـلـبت را تـسـلا داده بـاشـم            با گـریـه‌ام از کـنـج زنـدان می‌نویسم

از نالـه‌های غـربت "خلصنی یارب"            از شعـله‌های قـلب سـوزان می‌نویسم

‏از دوری معصومه‌اش دیگر چه گویم            از درد بی‌درمـان هـجـران می‌نویسم

از سوز دل، از ساق پا، از تیغ دشنام            از ضـرب شـلاق نگـهـبـان می‌نویسم

صد شکر جای یک کفن چندین کفن بود            پس چند بیت از شاه عطشان می‌نویسم

پس می‌نـویسم هرچه را گـفـتن ندارد            یوسف به خاک افتاده؛ پیـراهن ندارد

تا بـسـتـه راه چـاره‌اش را دیـد زینب            تا مصحف صدپـاره اش را دید زینب

گفتا به آن صد پاره تن پس پیکرت کو؟            انگـشـتـرت کو؟ یادگـار مـادرت کو؟

تنها نه امـیدی به زنده مانـدنت نیست            جایی برای بوسه حتی در تنت نیست

حالا که خولی قبل ازین، برده سرت را            گـفتم ببـوسـم پـاره‌های حـنـجـرت را

(بوسیدم آنجـایی که پیـغـمبر نبوسید)            حـتی بـتـول و سـاقی کـوثـر نبـوسـید

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر به دلیل مستند نبودن و مغایرت با روایت معتبر حذف شد، جهت کسب اطلاعات بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه کرده و یا در همین جا کلیک کنید.
‏بوده سه شب جسمش کنار جسر بغداد            بر روی جسمش لاله باران می‌نویسم

بیت زیر سروده اصلی شاعر محترم است اما  پیشنهاد می‌کنیم به منظور حفظ بیشتر حرمت و شأن اهل بیت که مهمترین وظیفه هر مداح است؛ بیت اصلاح شده که در متن شعر آمده را جایگزین بیت زیر کنید

صد شکر جای یک کفن چندین کفن بود            پس چند بیت از شاه عریان می‌نویسم

 

مدح و شهادت امام موسی کاظم علیه‌السلام

شاعر : محمد فردوسی نوع شعر : مرثیه وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع قالب شعر : غزل

مردی که نام دیگر او «آفتاب» است            بین غل و زنجیر هم عالی‌جناب است

حـبل‌الـمـتین ماست یک تار عـبایش            این مرد از نسل شریف بوتراب است


هنگام طی‌الارض و معـراجش یقیناً            روح الامین در محضرش پا در رکاب است

پـیـداست از بـاب الحـوائج بـودن او            هر کس از او چیزی بخواهد مستجاب است

با یک سؤالش بشر حافی زیر و رو شد            هر کس به پای او بیفتد کامیاب است

بـا نــاسـزا بـاب زدن را بــاز کـرده            این بددهان بی‌حیا ذاتش خراب است

از حیدر و زهـرای اطهر کینه دارد            هر صبح و شب دنبال تسویه‌حساب است

از بـس که گـلـبـرگ تن آقـا خـمـیـده            زندان تاریکش پُر از عطر گلاب است

با این غل و زنجیر و لب‌های ترک‌دار            تنها به یاد زینب و بزم شراب است

چوب یـزید و گـریۀ اطفـال ای وای            حرف کـنیزی و زبـانـم لال ای وای

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر مغایر روایات معتبر است زیرا بر اساس روایات معتبر ( مناقب ابن شهر آشوب، ج ۴ص ۲۹۷؛ بحار الانوار ج ۴۸ص ۲۳۷ ) هارون کنیز زیبا رویی را برای حضرت فرستاد نه زن مفسده؛ جهت کسب اطلاعات بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه کرده و یا در همین جا کلیک کنید.

بدکـاره‌ای را زود سجـّاده‌نـشین کرد            اعجاز او بالاتر از حدّ نصاب است

اینکه گفته می شود در آخرین باری که امام کاظم علیه‌السلام زندانی شدند چهارده سال طول کشید استناد روایی و تاریخی وجود ندارد بلکه تاریخ صحیح چهار سال است زیرا همانطور که در صفحات ۵۰۷ جلد ۲ اصول کافی و ص ۲۰۶ جلد ۴۸ بحارالانوار و ص ۱۵۳ ج ۳ منتهی الآمال هم آمده است هارون الرشید ملعون در سال ۱۷۹ هجری امام را دستگیر و از مدینه به بصره و سپس به بغداد تبعید و زندانی کرد و امام علیه‌السلام را در سال ۱۸۳ به شهادت رساند که مدت زندانی بودن چهار سال می شود! البته شاید بتوان گفت که مجموع زندان های متعددی که حضرت در ایام خلافت غاصبانه خلفای مختلف در مدت حیات پُر برکتشان رفتند چهارده سال بوده باشد که البته در این خصوص نیز تصریح تاریخی وجود ندارد. جهت اگاهی بیشتر به قسمت روایات تاریخی همین سایت مراجعه کرده و یا در همین جا کلیک کنید؛ ضمنا دو بیت بعدی نیز به دلیل مستند نبودن مطالب حذف شد

چیز کمی که نیست... آقا چارده سال            زیر شکنجه، کنج زندان در عذاب است

نامرد، زندان‌بان، یهـودی زادۀ شوم            دست و سر و پاهای آقا را چرا بست؟!

زخمی که در زیر گلـوی او شکـفته            یادآور زخم و غـم طفـل رباب است

مدح و شهادت امام موسی کاظم علیه‌السلام

شاعر : محمدجواد غفورزاده نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل قالب شعر : مثنوی

«الـهی سـیـنه‌ای ده آتـش افروز            در آن سینه دلی وان دل همه سوز

هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست            دل افسرده غیر از آب و گل نیست»


خـدایا لـطف خود را شـامـلم کن            غـمی جان‌سـوز، مهمان دلـم کن

که من عاشق‌تر از هر روزم امروز            خریدار غـمی جان‌سوزم امروز

درون سـیــنــه تــا در یــاد دارم            غـــم زنــــدانـــی بـــغـــداد دارم

هـمـان مـولا که در بـند بـلا بود            پــیــام او پــیــام کـــربــلا بـــود

چه بی‌جـا انـتـظاری داشت قاتل            ز اسـلام مـجـسـّـم، رأی بـاطـل!

ز دست موسوی، چشم نوازش؟!            ز فـرزنـد عـلـی، امـید سازش؟!

خـبـر دارنـد هـفـتـاد و دو مـلّـت            که از این خاندان، دور است ذلّت

تراود نکهـت وحی از سجـودش            تـمـنّــای شـهــادت در وجــودش

جهانی که در آن جای نفس نیست            فضایش دل‌گشاتر از قفس نیست

فضـای بی‌عـدالـت، بـسـته بهـتر            دل دور از محـبت، خـسته بهـتر

عـدالـت، بـسـتـۀ زنـجـیـر تا کی            حقـیقـت، کـشـتۀ شمـشیر تا کی؟

چرا دشمن کِشَد در قـید و بندش            چرا زندان به زندان می‌برندش؟

اگر تنهـا، نـمـاز و روزه‌اش بود            رکوع و سجدۀ هر روزه‌اش بود

وگر تنها عـبادت، پیـشه می‌کرد            کجا دشمن از او انـدیشه می‌کرد

مناجـاتی که آن معـصوم فـرمود            ســرود انـقــلابـی آتــشـیـن بــود

اگـر بــنــد سـتـم بــر پــای دارد            خـدا دانـد کـه در دل جـای دارد

ملال خاطرش هجر وطن نیست            غم و اندوه او فرزند و زن نیست

ننالـد هرگز از زنـدان و زنجـیر            کجا اندیشد از قید و قفـس شیر؟

غم او غـربت اسلام و دین است            تشیّع مانده تنها، دردش این است

خدایا داد از این فصل غـم‌انگیز            گل یاسین و... در زندانِ پـائیز؟

مـبـادا دیــده بــیــدارش بــمــانـد            بـه دل‌هـا داغ دیــدارش بــمـانـد

بر این بیـداد، دل کی صبر دارد            غـمِ خــورشـیـدِ پـشـتِ ابـر دارد

مبـادا عـاقـبـت در حـسـرت بـاغ            بمـاند باغـبـان با یک چـمن داغ

اگر هـر گـل بـهـاری تـازه دارد            خـدایـا صـبــر هــم انــدازه دارد

مبادا چـشم حق در خـون نشـینـد            که صبح و شب «شفق» در خون نشیند

: امتیاز

مدح و شهادت امام موسی کاظم علیه‌السلام

شاعر : محمدجواد شیرازی نوع شعر : مدح و مرثیه وزن شعر : مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع قالب شعر : غزل

بی‌جانم و جان می‌شود موسی‌بن جعفر            در جانم ایـمان می‌شود موسی‌بن جعفر

تا بـر لـبـم گـل می‌کـنـد "باب الحوائج"            بـانـی احـسـان می‌شود موسی‌بن جعفر


مشهد، رضا... قم، فاطمه... با این کریمان            والـی ایـران می‌شـود مـوسی‌بن جعـفر

یک قطره از دریای آقایی‌اش این است            یـار فـقـیـران می‌شـود موسی‌بن جعـفر

فـهـمـیـده‌ام از مـاجــرای بُــشـر حـافـی            کهفِ هـراسان می‌شود موسی‌بن جعفر

بـاید که با پـای بـرهـنـه رفـت سـویـش            وقتی‌که رضوان می‌شود موسی‌بن جعفر

خـشکـیـده‌ام بـاید بـیـافـتـم در مـسـیرش            بر تـشنه باران می‌شود موسی‌بن جعفر

جانم به لب آمـد از این مـاتم، ز بس‌که            زندان به زندان می‌شود موسی‌بن جعفر

وقتی غـل و زنجـیر بر ساقـش می‌افـتد            دردش فراوان می‌شود موسی‌بن جعـفر

وقتی که می‌افـتـد مـیان سـجـده انـگـار            در جامه پنهان می‌شود موسی‌بن جعفر

حالا که زندان‌بان شکـسته حرمتـش را            داغش دو چندان می‌شود موسی‌بن جعفر

کارش فقط گریه است بر جدّ غـریبـش            هر لحظه عطشان می‌شود موسی‌بن جعفر

جسم نحـیـفـش می‌رود زیر سُم اسب؟!            یا سنگ باران می‌شود موسی‌بن جعفر؟!

واللهِ نه؛ این روضه‌ها سهم حسین است            حتی کـفن نه؛ بـوریا سهم حـسین است

: امتیاز
نقد و بررسی

بیت زیر سروده اصلی شاعر محترم است اما با توجه به وجود ایراد یا ضعف محتوایی و معنایی در مصرع دوم بیت؛ پیشنهاد می‌کنیم به منظور رفع ایراد موجود و همچنین انتقال بهتر معنای شعر بیت اصلاح شده که در متن شعر آمده را جایگزین بیت زیر کنید.

کارش فقط گریه است بر جد غـریبـش            وقتی‌که عطشان می‌شود موسی‌بن جعفر

بیت زیر نیز ایراد معنایی دارد لذا تغییر داده شد زیرا غرور در فرهنگ لغت به معانی زیر آمده است۱ ) ـمصدر ) فریفتن فریب دادن ۲- ( مصدر ) مغرور بودن ۳- ( اسم ) فریفتگی ۴- تکبر نخوت ۵ - پندار خیال باطل ۶- جوش هایی که بر صورت جوانان پُر خون و خوش بنیه پیدا آید » با این معانی می‌بینید که غرور دارای بار منفی است و بیشتر ذمّ اهل بیت است

حالا که زندان‌بان غرورش را شکسته            داغش دو چندان می‌شود موسی‌بن جعفر